بی قرار

 
خرابم
نویسنده : مهدی - ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٩
 

 

نمی دونم از جسممه یا روحم حس می کنم مثل ماشینی که ریپ می زنه و خرابه اما نمی دونی از کجاش این مشکل به وجود اومده شدم .

جسمی شو که به راحتی می بینم . آره دیگه همون حرفا که همه می گن عقل سالم در ....  هه نه اشتباه شد روح سالم در بدن سالم ....

فکر کنم از این بیماری های منتالی گرفتم .

فعلا همین باشه که تو دلم بگم بلاخره آپ کردم تا دفعه بد که چیزی داشته باشم واسه گفتن .

پ.ن : هه این پسته چقدر متفاوته !

 

وسلام

 


 
comment نظرات ()
 
 
تولدم مبارک
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸۸
 

روزگار عجیبیست ، می گویند تمام اتفاق های خوب زمانی برایت پیش می آید که حتی انتظارشان را نداری.

 

هنگامی که در تمام روزهایت در خود پیچیده بودی و ذهنت همانند کلاف سردر گمی بود که در تمام اوقات به دنبال سرنخی برای باز کردن پیچیدگی اش بودی و روز ها می گذشتند و شب ها می آمدند و تو می ماندی و اشک هایی که تمامی نداشتند .

همانند ظرفی پر می شدی از احساس ، احساسی برای القا کردن به کسی و برای خالی کردنش جز اشک را راهی نبود .

و هنگامی که تمام وجودت معنی جمله ی "به چشمانت بیاموز که هرکسی ارزش دیدن را ندارد" را هجی می کرد .

سنگ بودن را آموخته بودی ؛ آن هم چه سنگی !!! یک سنگ تکیده !

تمام وجودت را تاریکی فرا گرفته بود و آن هنگام بود که کور سوی نوری از دور هویدا شد و به سرعت جان گرفت و روشن تر شد و شب های تیره و پر زجرت را تبدیل به زیبایی روشنایی روز نمود .

باور کردنی نیست که وجود سنگت را با وجودش همچون آبی زلال است ،  فرا بگیرد و تمام تکیدگی ها را پر کند و از میان تکیدگی ها حیات آغاز شود . برای بی نهایت بودن ، برای بوسیدن ، برای لمس کردن ، احساس کردن ، برای یکی شدن ،  نفس کشیدن در یک فضا ، خندیدن گریه کردن .

 

خوشا به حالت تکه سنگ ؛ جان تازه ای گرفته ای ، تولدت مبارک .

 

 

تقدیم به جان دهنده ی وجود بی او خالیم ...      م.ن

 


 
comment نظرات ()
 
 
برای کسی که هیچ گاه وجود نداشت ...
نویسنده : مهدی - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸۸
 

انتظار!

واژه ی غریبیست ...

واژه ای که ماه هاست و یا شاید هم سال هاست که با  آن خو گرفته ام

که چه سخت است انتظار

و هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فرداهای من ...

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو؟  ههمم ... نمی دانم ...

شاید که روزی بخوانند بر تو ، عشق مرا ...

می دانم روزی خواهی آمد ، می دانم ...

و گریان نمی مانم ، خندانم

برای ورودت ای عشق

 

وقتی به یادت می افتم ، به یاد خاطراتت

نامه هایت را مرور می کنم ، یک بار ...

نه نه ، بلکه صدها بار...

و آن هنگام است که تمام وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد

و اشک شوق بر گونه هایم روانه می شو د...

می دانم که روزی باز  خواهی گشت ، می دانم.

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی !

 

تقدیم به پر کننده ی وجود تهی ام !!!!

برای کسی که هیچ گاه وجود نداشت.


 
comment نظرات ()
 
 
حسرت ؟
نویسنده : مهدی - ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸۸
 

در همان حال که در اتومبیلش نشسته بود پاهایش را به صورت تندی از زانو تکان می داد ، به یک نقطه بدون وقفه نگاه می کرد ؛ تمام وجودش پر از تنش و بی قراری بود . گر گرفته بود. گرمای شدیدی در سرش احساس می کرد ، دهانش را از هوای دمش دائما باد می کرد و یک دفعه خالی می کرد . عرق سردی بر گونه هایش نشسته بود .

در همان حال که به گل رزی که در کنارش روی صندلی بود نگاه می کرد ضبط اتومبیل در حال پخش ...

"تو اکنون ز عشقم گریزانی غم را ز چشمم نمی خوانی

ز این غم ز عالم چه می دانی

پس از تو نمانم برای خدا

تو مرگ دلم را ببین و برو ..."

به یاد آورد که در چند هفته ی گذشته چگونه او را در دانشگاه زیر نظر گرفته بود  . از همان نگاه اول که دیده بودش پاهایش به صورت باور نکردنی سست شده بودند . از همان نگاه اول با تمام وجودش آن دختر را تحسین می کرد . همیشه در کلاس عقب تر از او می نشست تا بتواند تمام زمان کلاس او را و تکان هایش را زیر نظر بگیرد و بعد از تمام شدن کلاس به بهانه های مختلف با کندی زیادی وسایلش را جمع می کرد تا قبل از او دخترک از کلاس خارج شودو در این مدت بدون هیچ گونه اکراه و خجالتی با نگاه هایش مستقیما آن دختر را تا خروج از کلاس همراهی می کرد .

خیلی دوست داشت که اسمش را بداند اما از آنجایی که بسیار کمرو و خجالتی بود اجازه ی هر گونه ارتباط هر چند کوتاهی را از خود صلب می کرد . شب ها در خانه مدام با خود کلنجار می رفت هر شب تصمیم می گرفت که فردا اگر او را دید جلو رفته و کمی با او بر سر مسائل کلاس گپ  بزند اما تمام تلاش ها و نقشه هایش با دیدن او نقش بر آب می شد و جرات هر کاری را از دست می داد و سپس با خود می گفت :

- فردا هم روز خداست و فردا با او صحبت خواهم کرد !

او را هیچ گاه در حال گپ زدن با بقیه پسر های دانشگاه ندیده بود و از این جهت در دلش احساس مالکیتی کوچکی نسبت به او داشت به همین دلیل از این که نمی توانست با او صحبت کند خیلی عصبی نمی شد !!

یک شب تصمیمش را گرفت ؛ با خودش می گفت این بار دیگر با بارهای دیگر متفاوت است . با خودش بسیار کلنجار رفت  و آخر به این نتیجه رسید که یکی از مهم ترین دلایلی که نمی تواند با او ارتباط بر قرار کند محیط دانشگاه است ! بنابراین تصمیم گرفت که پس از تمام شدن کلاس به دانشگاه برود و در طول ساعت کلاس در آنجا نباشد تا به حد کافی اعتماد به نفس لازم را برای صحبت با دخترک داشته باشد .

آنروز را بسیار شاداب از خواب بر خواست ؛ شیک ترین و تمیز ترین لباسش را پوشید . از خانه خارج شد  و سوار اتومبیلش شد دوست داشت چیزی زیبا به او بدهد . یک یادگاری حتی اگر آن دختر با او خوب برخورد نمی کرد .

ناگهان چشمش به یک گل فروش افتاد روبه روی گل فروشی ایستاد و به داخل گل فروشی رفت و یک شاخه گل رز قرمز خرید و در صندلی کنارش روی صندلی قرار داد.

گل فروشی با دانشگاه فاصله ی کمی داشت . به سمت دانشگاه حرکت کرد . ضبط اتومبیل را روشن کرد ...

"ای ساروان ای کاروان لیلای من کجا میبری

با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری "

دیگر به دانشگاه رسیده بود ناگهان توجه اش به اتومبیلی پارک شده در کنار خیابان جلب شد دختر و پسری خندان در اتومبیل نشسته بودند .

آری او لیلای او بود ...


 
comment نظرات ()
 
 
رنج...
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٧
 

با صدای بوق اتومبیلی که در بیرون ایستاده بود بیدار شد . اتومبیل مدام بوق می زد  وگویا راننده اش با صدای بوق می خواست عجله اش را به کسی که منتظر آمدنش بود نشان دهد . تخت نانسی کنار پنجره بود .نانسی  با زحمت سرش را بالا آورد و دید مردی دوان دوان در حالی که کرواتش را بر روی گردنش میزان می کرد از سوییت بقلی سمت اتومبیلی که او را از خواب بیدار کرده بود با عجله می دوید !

راننده که مردی با صدایی خشن بود بلند گفت :

" لعنتی بجنب دیگه ، من دوست ندارم به خاطر هوس بازی های تو کارم رواز دست بدم؛ بجنب احمق "

در همین حین مرد ی که در حال سوار شدن بود دستش را به نشانه ی خداحافظی برای زن همسایه که نانسی صدایش را فقط می شنید تکان داد و گفت :" عزیزم شب خوبی بود بازم میام پیشت !"

این چندمین مردی بود که نانسی هنگام خارج شدن از خانه ی آن زن دیده بود . یادش آمد که چند روز پیش از مادرش در مورد این رفت و آمد های زیاد به سوییت کناری سوال کرده بود و مادرش به او گفته بود :

"ما نباید به کاره مردم کاری داشته باشیم اما اگه اون خانم خواست باهات حرف بزنه تو جوابش رو نده !"

این جمله ی مادرش چنان تاثیری در ذهن او داشت که حس تنفری نسبت به آن زن در دلش حس می کرد .

نانسی از جایش بلند شد و از اتاقش خارج شد به سبب جای کمشان مادرش در یک تخت دو نفره در حال خانه عریان و پیچیده در یک ملحفه ی سفید خوابیده بود و مقداری دلار مچاله شده بر روی میز کنار تخت قرار داشت . مادرش که گویی بیدار بود همچنان که پشتش به نانسی بود گفت :

- بیدار شدی عزیزم برو صورتت رو بشور که باید آماده بشی بری مدرسه .

نانسی با لبان آویزان به سمت دستشویی رفت ....

مدتی بعد نانسی از اتومبیل قدیمی مادرش در جلوی مدرسه پیاده شد.

"بعد از کلاس میام دنبالت عزیزم "

این آخرین جمله ای بود که مادر نانسی هنگام پیاده شدن نانسی به او گفت و نانسی با تکان دادن دستش مادرش را بدرقه کرد .

ساعتی از ظهر گذشته بود و تمام بچه های مدرسه به خانه هایشان رفته بودند و نانسی در جلوی درب مدرسه بر روی یک سکو نشسته بود ، او دیگر به دیر آمدن مادرش عادت کرده بود زیرا این اتفاق هر روز تکرار می شد!

او در افکارش به اتفاقات صبح فکر می کرد و همیشه با خود فکر می کرد که زن همسایه باید زن ثروتمندی باشد که هر روز در خانه اش مهمانی دارد او در افکارش به آن زن حسادت می کرد زیرا که می دانست که خوشان توانایی مالی خوبی ندارند تا دوستانش را به شام به خانه اش دعوت کند ...

صدای بوق اتومبیل مادرش او را از این افکار بیرون آورد ، نانسی کیفش را برداشت و به سمت اتومبیل مادرش رفت در را باز کرد و سوار شد :

" ببخشید عزیزم می دونم که مثل هر روز دیر کردم اما آقای اسمیت بازم مثل هر روز به سختی بهم مرخصی داد."

در همین لحظه نانسی را در آغوش گرفت و ادامه داد :

"دوستت دارم عزیزم"

- منم دوستت دارم مامان

آنها به خانه باز گشتند و نانسی طبق عادت هر روز به نوشتن تکالیفش پرداخت و مادرش به کارهای روزانه خانگی پرداخت .

ساعت از 9 شب گذشته بود ...

 نانسی از شدت خستگی بر روی کاناپه خوابش برده بود . مادرش او را بقل کرد و به تخت خوابش برد  رویش را کشید و در رابست و از اتاق بیرون آمد ....

 

ساعت 12 ....

نانسی با صدای نا بهنگامی با ترس از خواب پرید ؛ گویا باز هم زن همسیایه مهمان داشت !

صدای خنده های یک مرد و زن همسایه در نیمه شب شنیده می شد ؛ نانسی دیگر به این صدا ها عادت کرده بود او سعی کرد که بخوابد اما نتوانست . احساس تشنگی به او دست داد از جایش نیم خیز بلند شد و از اتاقش بیرون رفت ، لحظه ای چشمش به تخت مادرش افتاد ...

خالی بود ! با دستان کوچکش چشمانش را مالید و دوباره چشمانش را به تخت مادرش دوخت . آری کسی در تخت نبود !

بی اختیار سرش را به سمت دیگر اتاق یعنی کمد لباس برگرداند . در کمد باز بود لباس هایی به صورت نا منظم در داخل کمد افتاده بودند .

احساس نگرانی همراه با ترس فراوانی می کرد ، صداهای نا به هنجار زن همسایه  نیز بر شدت ترس او افزایش می داد.

به اتاقش باز گشت و عروسکش را بقل کرد و سعی کرد که بخوابد اما نتوانست . او خیلی ترسیده بود .

...چشمانش را باز کرد هوا کمی روشن شده بود و او نمی دانست که چقدر خوابیده است ، صدای باز شدن در او را به خود آورد بی اختیار از جایش بلند شد و به سمت در اتاقش رفت از شکاف در اتاقش بیرون را نگاه کرد،  آری مادرش بود ...

روی تخت نشست ، آهی کشید و کیف اش را باز کرد مقداری دلار مچاله شده را روی میز کنار تختش قرار داد و لباس هایش را از تن اش بیرون کرد و در کمد قرار داد ، بر روی تختش دراز کشید و ملحفه ی سفیدش را روی سرش کشید با صدای هق هقی که تمام فضای خانه را پر کرده بود به خواب فرو رفت ...

 


 
comment نظرات ()
 
 
ش ه و ت یا ...؟
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٧
 

... طبق روز های معمول در حال رانندگی به سمت خانه اش بود و طبق معمول غرق در افکار و اوهام هایش به جلو می نگریست ، هر از گاهی سرش را به زاویه ای می چرخاند و عابرانی که در طی پیاده رو و یا در خیابان در حال رفت و آمد بودند را می نگریست و گاهی هم چشم به زوجی هایی می دوخت که خندان و بی فکرنسبت  به اطرافیانشان در حال رفتن به سمتی بودند و دوباره غرق در افکارش به تنهایی اش فکر می کرد و حتی خود نمی دانست که این احساسهای تنهایی نشات گرفته از چیست همانند تمام مردمی که شب را با این گلایه ها به صبح می ر ساندند و صبح را به شب .

دیگر به در پارکینگ خانه رسیده بود ؛ طبق عادت همیشگی که وسواس خاصی در پارک کردن اتومبیلش در پارکینگ به خرج می داد این بار هم با دقت اتومبیلش را در جایش پارک کرد . وسایلش را نصف نیمه از صندلی عقب برداشت وبه سمت در آسانسور راهی شد . اتاقک آسانسور در طبقه ای دیگر بود . دکمه اش را زد ولی منتظر آمدن آسانسور نشد و از راه پله ها راهی آپارتمانش شد !

همیشه هم از خودش در مورد این حرکت اش سوال می پرسید که چرا این عادت را ترک نمی کند ! در همین افکار بود که به در جلوی آپارتمانش رسید در جلوی در یک جفت کفش غریبه را دید .

کفش ها به طور تقریبا جفت شده ای در جلوی در قرار داشتند ... کمی هم کهنه و فرسوده شده بودند .

ولی اولین چیزی که نظرش را جلب کرد نه کهنگی کفش ها بود و نه  جفت شدنشان !

این کفش ها ظریف بودند و نشان از این می دادند که پای ظریف و کوچکی در آنها قرار می گیرد ، سپس یک جستجوی کوتاه در ذهنش انجام داد تا تعییین کند که این کفش ها متعلق به چه کسی می تواند باشد ! فامیل ؟ غریبه ؟ اما نتوانست نتیجه ای بگیرد .

زنگ را به صدا در آورد و مشغول باز کردن بند کفش هایش شد . با صدای مادرش سرش را بالا آورد...

- اومدی ، سرت پایین بود نتونستم از چشمی در ببینمت ، فکر کردم همسایس !

سلام

- سلام پسرم

 

ناگهان توجه اش به سمتی جلب شد ، دخترکی در گوشه ی سالن پذیرایی به پایین خم شده بود و در حال تمییز کردن کف سالن بود ؛ در یک لحظه ی بسیار کوتاه بدنش را ورنداز کرد .

آری این کفش ها برای این پاهای ظریف بود.

محو بدن زیبا و خوش تراش و کشیده شده ی دخترک شده بود که از زیر لباس های زمستانی قطورش  کاملا خود نمایی می کرد.

دخترک سرش را بالا آورد و قامتش را راست کرد و به او نگریست ؛ او خودش را جمع و جور کرد تا دخترک متوجه سنگینی نگاهش بر روا ش نشود .

سلام ، خسته نباشید .

بریده جواب داد :

- سلام ؛ ممنون.

دخترک دوباره به سمت زمین کج شد و شروع به تمیز کردن زمین نمود.

کیفش را در اتاقش روی صندلی گذاشت و در حین اینکه در ذهنش به اندام زیبای دخترک و نگاه نافذ اش فکر می کرد از اتاقش بیرون آمد .

راستی مامان نهار چی داریم ؟ خیلی گرسنمه .

- ناهارت رو گازه ؛ ما خوردیم تو هم برو وردار بخور.

غذایش را در ظرفی کشید و در گوشه ای از آشپزخانه مشغول خوردن شد به طوری که بتواند به صورت پنهانی دخترک را نگاه کند .

دخترک هر از گاهی سرش را بالا می آورد و او را نگاه می کردو در یک لحظه ی کوتاه نگاه هایشان به هم تلاقی کرد ، ولی هر دو به سمتی دیگر سرشان را دزدیدند ...

در دلش احساس خاصی داشت ، شور و شعف ؟ بی قراری ؟ نمی دانست چیست ، اما بسیار خوشحال بود ولی دلیلش را تمی دانست !

وقتی غذایش تمام شد به اتاقش بازگشت اما بر خلاف همیشه در اتاقش را نبست و به بهانه ی استفاده از کامپیوترش در جلوی میزاش ایستاد  در این حالت می توانست به راحتی و در یک خط ممتد از دخترک قرار داشته باشد و او را ور انداز کند.

چشمانش از خستگی سنگین شده بودند ، دوست داشت که بر روی تخت اش دراز بکشد و بخوابد اما حسی مانع از این کار می شد . دیگر از نگاه کردن خسته شده بود ؛ افکارش را جمع کرد و با خود اندیشید:

چی کارمی کنی ؟  این دختر فقط یه کارگره !

اما این افکار نتوانستند او ار از فکر دخترک رهایش سازند . مدام با خود کلنجار می رفت .

روی تختش دراز کشید و چشمانش را بست و لحظه ای را که بر روی تختش دراز کشیده بود را تجسم کرد...

او خود را در هنگامی تجسم می کرد که تن عریان دخترک را در آغوش کشیده  و در حال عشق بازی با او بود ...

حس خوبی را تجربه می کرد ، صدای دخترک که از بیرون اتاقش در حال حرف زدن با مادرش بود این احساس اش را کامل می کرد.

 

... چشمانش را باز کرد دیگر صدایی نمی آمد ، فهمید که مدتی را از شدت خستگی نا خواسته به خواب رفته بود!

سراسیمه از اتاقش بیرون رفت ، مادرش را دید که تنها بر روی کاناپه نشسته بود و قهوه می خورد.

 


 
comment نظرات ()
 
 
درد ...
نویسنده : مهدی - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٧
 

هر چیزی که از عمق بر آید را ارزش بیشتریست و شاید رنح و تحمل بیشتر طلب کند

درد امان انسان را می برد و دردی که عمیق تر باشد تحملش سخت تر است مانند زخم عمیق و یا زخم سطحی...

و نیز آدمی همیشه در هنگام درد دوست دارد که تنها نباشد و دیگران را در درد خود شریک کند زیرا که اینگونه از حجم درد می کاهد.

ولی تمام این درد ها که از جسم بر می آید را درمانیست به راحتی ، زیرا که انسان آموخته است چیز های دیدنی را راحت تر درک کند و هر چیزی که می بیند را به راحتی می پذیرد و اما وای به حال هنگامی که دردی از عمق وجودت بر افروخته شود و وای به حال وقتی که هیچ کس توان دیدن آن را نداشته باشد ...

تو می مانی و حجمی از درد که بس ناگفتنیست ، این را هم بگویم که تفاوت انسان های بزرگ و کوچک در پذیرفتن همین حجم درد است و تحمل باری به تنهایی ...

ولی هر انسانی را تاب تحملیست و وای به وقتی که این رشته ی تحمل گسسته شود آن زمان است که درد درونی همانند زخمی چرکین دهان باز می کند و شاید آنگاه کار از کار گذشته باشد شاید هم نه ، نمی دانم ...

ولی درد درون چیزیست که جنس دردش بس متفاوت از درد است و تو حتی نمی دانی کدام نقطه از درونت آزرده خاطر شده است و تماما می کوشی که آن را بیابی تا آرامش کنی اما همیشه عاجزی ...

حتی حس می کنی که شاید اشک راهی برای آرام کردنت باشد و هی می کوشی در این که ...    اما دریغ از قطره ای..

درونت می جوشد و حرارتش تمامت را می سوزاند ، چشم هایت را ، احساست را ، ظاهرت را و مهم تر آرامشت را...

گاهی حس می کنی این درد از مرکز ثقل بدنت بر می خیزد و حتی در توهماتت دوست می داری که ای کاش جرات فرو کردن چاقویی در مرکز ثقل بدنت بین قفسه سینه ات را داشتی تا ببینی واقعا چیست که اینگونه طاقتت را طاق کرده است .

احساس رخوت و خواب آلودگی شدیدی تمامت وجودم را آغشته کرده است ...

خواب شاید درمانیست زیرا که انسان آرامش زیادی در خواب می یابد و چگونه است که گاهی خواب بسی درد ناک تر از بیداریست زیرا که کابوس ها ذهنت را به مانند خوره ای در خوابمی خورند....

 

وسلام


 
comment نظرات ()
 
 
ارتباط با جنس مخالف
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٧
 

با کمی مکث و تعلل دی نت می تونیم چیز های جالبی ببینیم . چیز هایی که واسم خیلی جالبه.

اکثر استفاده کنندگان از اینترنت بخصوص ابزار های ارتباطی مجازی مثل انواع چت ها رو دختر پسر های جون تشکیل می دن که میشه گفت بیشترشون زیر ٢۵ سال سن دارن و همین طور سایت های ایجاد پروفایل های مجازی مثل کلوب و یا ...

با یه گشت کوتاه تو تمامه اینا میشه به این نتیجه رسید که قشر جوان این مملکت اکثرا به دنبال پیدا کردن یه زوج واسه خودشون هستن . این زوج حتما هم معنی زوج ازدواجی رو نمیده .

با خیلی از این جوننا که حرف می زنی خودشون رو تنها می بینن و پیدا کردن کسی که از تنهایی درشون بیاره براشون یه دقدقه ی بزرگیه که ذهنشون رو مشغول کرده .

راستی چرا اینطوریه ؟

البته نمیشه این دقدقه رو کوچک در نظر گرفت و در جایگاه خودش یه دقدقه ی بزرگه ولی میشه این طور برداشت کرد که این موضوع در هنگام ازدواج می تونه تبدیل به یه دقدقه بشه .

می تونم به جرات بگم که خیلی از جوان های ما بیشتر دوران جوانی شون رو به فکر هایی اینگونه سپری می کنن و به راحتی زمان های خوبی رو که دارن از دست می دن . تحلیل این موضوع به نظر اصلا راحت نیست ....

آیا واقعا بزرگترین مشکل آدم ها تو سن های تقریبا 16 تا 30 پیدا کردن یه زوجه ؟

این فاصله 14 ساله خیلی زیاده ، من فکر می کنم که اگه می شد این زمان هارو با چیز هایی دیگه پرش کرد خیلی مفید تر میشدیم ...

بزرگ شدن این موضوع شاید به خاطر وجود یه خلاء تو ذهن ماست که پیدا کردن یه نفر می تونه تا حدی که شاید زیاد هم باشه و شاید هم نباشه این خلاء رو پر کنه کما اینکه خیلی آدم ها رو دیدم که پس از پیدا کردن یه نفر برای خدوشون تو خیلی از زمینه های زندگیشون پیشرفت های جالبی کردن .

شاید این دقدقه به خاطر محدودیت های زیادیه که واسه یه ارتباط ساده بین دختر ها و پسر ها وجود داره و این محدودیت ها به قدری آزار دهندس که باعث این میشه که ارتباط با جنس مخالف تبدیل به یه هدف یا یه آرمان بشه ...

دلیل های دیگه ای هم میتونه مطرح باشه اینکه چیز های ارضا کننده ی دیگه ای واسه این سن از آدما وجود نداره .

حتی خود ارتباط جنسی هم می تونه یه عاملش باشه ...

این حس تنهایی حس خطرناکیه که اگه به آدم فشار بیار ممکنه که ساختار فکریه آدم رو بهم بریزه و باعث بشه که هر کاری رو واسه از بین بردن این حس انجام بده ....


 
comment نظرات ()